Agar Tasavir Ra Nemibinid Rooye Gozineye "Show images" ya "Display images below" click konid. Agar Nemitavanid Matnha Ra Bekhanid Marahele Zir Ra Donbal Konid : Right click (click rast) >> Encoding >> Unicode (UTF-8) |
| لینک های جذاب روزانه • 8 سایت بزرگ دولتی به صورت زنجیره ای هک شدند + تصاویر • آیا از چاقی رنج می برید و به دنبال رفع این مشکل هستید ؟ • شکار بازیگر 26 ساله و زیبای هالیوود توسط عکاسان + عکس • مجموعه آموزشی زبان نصرت ( 1 - 2 - 3 ) + کتاب 1100 واژه ضروری • هفت اشتباه بزرگ دختران مجرد !! • آشنایی با بیش از ۴۰۰ خط تولید درآمد زا • عکسهای جدید از ویلای خاوری در کانادا • عکسی از خانواده احمدی نژاد در سفر کاری وی به آمریکا • رواج منش و اخلاق غیر اسلامی در بین ورزشکاران+تصاویر • تجاوز به پونه قدوسی مجری BBC در برنامه زنده بر ملا شد • پاسخ شجریان به افتخاری: موسیقی برای مردم است نه وکیل و وزیر! • خفن ترین دزدی دنیا توسط یک زن در اسپانیا+عکس • رضا صادقی، بابک جهانبخش را از روی سن پائین کشید • دختری که سرنوشتاش او را تبدیل به یک سگ کرد+عکس • تشخیص غده سرطانی این خانم توسط سگش+ عکس • بازیگر نقش «ستایش» در تیم والیبال هنرمندان + عکس • مسابقه عجیب پرتاب موبایل در فنلاند! +عکس • انسانها باید حتما این عکس را ببینند! • عکس : مرغی که سرش را بریدند اما 18ماه بدون سر زنده ماند ! • عکسهای رز رضوی همسر جدید شریفی نیا • خودروی ۶ میلیاردی با پلاک رند درتهران + عکس • به خاطر چهرهام ، سينماي ايران را متحول كردهام !! + عکس • عکس جوانی پرویز پرستویی سال ۱۳۵۵! • نجات تلفن همراه خیس • طنز:دیدار دوستانه با سه هزار میلیارد تومان! • نگاهی به شش فیلم ضدایرانی • پودر سفيد كننده و براق كننده دندان • افزایش قد جادوئی !! • مسابقات جذاب ، جوایز میلیونی • نیازمندیهای رایگان • طراحی آکواریوم ! |
خاطره ای از استاد دکتر شفیعی کدکنی چند روزی به آمدن عيد مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا" رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد ما بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن. استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری "صدرا". بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد آخره سالی دیگه بسه! استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز، خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت. استاد 50 سالهمان با آن كت قهوهاي سوختهاي كه به تن داشت، گفت: حالا که تونستید من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطره ای رو براتون تعریف کنم. "من حدودا 21 یا 22 سالم بود، مشهد زندگی می کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند با دست های چروک خورده و آفتاب سوخته، دست هایی که هر وقت اون ها رو می دیدم دلم می خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازه آن را به خود ندادم با پدرم بکنم اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل "ماش پلو" که شب عید به شب عید می خوردیم بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم. استادمان حالا قدری هم با بغض کلماتش را جمله می کند: نمی دونم بچه ها شما هم به این پی بردید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم از چادر کهنه سفیدی که گل های قرمز ریز روی آن ها نقش بسته بود حس می کردم، چادر را جلوی دهان و بینیام می گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می کشیدم... اما نسبت به پدرم؛ مثل تمام پدرها؛ هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک بار، آن هم نه به صورت مستقیم. نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیارم. از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق، هق مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...استاد حالا خودش هم گریه می کند... پدرم بود، مادر هم آرامش می کرد، می گفت آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیذاره ما پیش بچه ها کوچیک بشیم، فوقش به بچه ها عیدی نمی دیم، قرآن خدا که غلط نمی شه اما بابام گفت: خانم نوه هامون تو تهران بزرگ شدند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما ... حالا دیگه ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های بابام رو از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، 100 تومان بود، کل پولی که از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم روی گیوه های پدرم و خم شدم و گیوه های پر از خاک و خلی که هر روز در زمین زراعی، همراه بابا بود بوسیدم. آن سال همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی "عمو" و "دایی" نثارم می کردند. بابا به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عیدی داد، 10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی داد به مامان. اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم، که رفتم سر کلاس. بعد از کلاس آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم اتاقش، رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ زوار درفته گوشه اتاقش درآورد و داد به من. گفتم: این چیه؟ "باز کن می فهمی" باز کردم، 900 تومان پول نقد بود! این برای چیه؟ "از مرکز اومده؛ در این چند ماه که اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند." راستش نمی دونستم که این چه معنی می تونه داشته باشه، فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم این باید 1000 تومان باشه نه 900 تومان! مدیر گفت از کجا می دونی؟ کسی بهت گفته؟ گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین. راستش مدیر نمی دونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه اما در هر صورت گفت از مرکز استعلام میگیرد و خبرش را به من می دهد. روز بعد تا رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم برای کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتنت استعلام کردم، درست گفتی، هزار تومان بوده نه نهصد تومان، اون کسی که بسته رو آورده صد تومانش را کِش رفته بود که خودم رفتم ازش گرفتم اما برای دادنش یه شرط دارم... "چه شرطی؟" بگو ببینم از کجا می دونستی؟ نگو حدس زدم که خنده دار است. *** استاد کمی به برق چشمان بچه ها که مشتاقانه می خواستند جواب این سوال آقای مدیر را بشنوند، نگاه کرد و دسته طلایی عینکش را گرفت و آن را پشت گوشش جا داد و گفت: "به آقای مدیر گفتم هیچ شنیدی که خدا 10 برابر عمل نیکوکاران به آن ها پاداش می دهد؟"  ارسال از فرهاد |
لیلا حاتمی در رشتهٔ ریاضی فیزیک در تهران دیپلم گرفت. برای ادامهٔ تحصیل به لوزان سوئیس رفت. در دانشگاه پلی تکنیک در رشتهٔ برق شروع به تحصیل کرد. تحصیل در این رشته را پس از دو سال نیمه کاره رها کرد و به دانشگاه لوزان، سوئیس رفت و آنجا ادبیات فرانسه خواند. به علت بیماری پدرش در ۱۳۷۵ تحصیل را نیمه کاره رها کرد و به ایران بازگشت. در سال 1378 با علی مصفا ازدواج کرد.از آن پس در تهران زندگی میکند. وی دارای دو فرزند به نامهای مانی و عسل است.  ادامه عکس های لیلا حاتمی ... |
|  |
| روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟ ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟ ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او را هم نخواستم ، چون زیبا نبود ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همینکه ، خیلی دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکردم دوستش کنجاوانه پرسید : چرا ؟ ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت ، که من !!!!!!!!!میگشتم NOBODY IS PERFECT هیچ کس کامل نیست ارسال از سمیرا |
|  مهدی ماهانی در مصاحبه ای اینگونه می گوید: " من متولد ارديبهشت 62 در ميدان هفت تير شهران هستم. تحصيلاتم را در رشتهي عمران ادامه دادم ولي بايد بگم من از دوره دبيرستان و راهنمايي به كار بازيگري خيلي علاقه داشتم و از همون موقع كار تئاتر ميكردم.  عکس های مهدی ماهانی را اینجا ببینید |
| تولبار الکسا دانلود نوار ابزار جدید و معروف الکسا Alexa Toolbar این نوار ابزار که یکی از قوی ترین تولبار های موجود میباشد بر روی مرورگر شما نصب شده و امکانات زیادی را در دسترس شما قرار میدهد .  از جمله این امکانات : امکان جستجو در تمامی سایت های اینترنت به صورت قوی امکان جستجو مستقیم در سایت هایی مثل Wikipedia وگوگل , Amazon , .. بدون باز کردن Page ثبت نکات مربوط به سایت های مشاهده شده و مشاهده ی رتبه ی سایت ها در جهان دسترسی آسان (shortcut ) به شبکه های اجتماعی مثل Facebook وTwritter و .. جدیدترین اخبار سایت Alexa و .. DOWNLOAD HERE به شما پیشنهاد میکنم حتما از این ابزار استفاده کنید چرا که حتی اگه ازش خوشتون نیار به راحتی میتونید غیر فعالش کنید حجم این افزونه کمتر از 300 کیلوبایت هست (کمتر از نیم مگابایت | یک دهم حجم یک موزیک!) |
| مدرسه عشق در مجالی که برایم باقیست باز همراه شما مدرسه ای می سازیم که در آن همواره اول صبح به زبانی ساده، مهر تدریس کنند و بگویند خدا خالق زیبایی و سراینده عشق، آفریننده ماست. مهربانیست که ما را به نکویی، دانایی، زیبایی و به خود می خواند. جنتی دارد نزدیک، زیبا و بزرگ دوزخی دارد به گمانم کوچک و بعید در پی سودا نیست که ببخشد ما را و بفهماندمان، ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست در مجالی که برایم باقیست باز همراه شما مدرسه ای می سازیم که خرد را با عشق، علم را با احساس، ریاضی را با شعر و دین را با عرفان همه را با تشویق تدریس کنند. لای انگشت کسی، قلمی نگذارند و نخوانند کسی را حیوان و نگویند کسی را کودن و معلم هر روز، روح را حاضر و غایب بکند و به جز ایمانش، هیچکس چیزی را حفظ نباید بکند مغزها پرنشود چون انبار، قلب خالی نشود از احساس درس هایی بدهند که به جای مغز، دلها را تسخیر کند. از کتاب تاریخ، جنگ را بردارند در کلاس انشاء، هر کسی حرف دلش را بزند «غیرممکن» را از خاطره ها محو کنند تا، کسی بعد از این باز همواره نگوید: «هرگز» و به آسانی همرنگ جماعت نشود. زنگ نقاشی تکرار شود رنگ را در پائیز تعلیم دهند قطره را در باران، موج را در ساحل زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه و عبادت را در خدمت خلق کار را در کندو و طبیعت را در جنگل و دشت. مشق شب این باشد که شبی چندین بار همه تکرار کنیم: عدل، آزادی، قانون و شادی... امتحانی بشود که بسنجد ما را تا بفهمند چقدر عاشق و آگه و آدم شده ایم در مجالی که برایم باقیست باز همراه شما مدرسه ای می سازیم که در آن آخر وقت، به زبانی ساده، شعر تدریس کنند و بگویند که تا فردا صبح، خالق عشق نگهدار شما. میشود، سبز بود با یک برگ میشود، شد بهار با یک گل از دل یک شکوفه شادی کرد دل به سودای یک شقایق داد (مجتبی کاشانی) |
| فتوکاتور رئیس جمهور !   |
|  شقایق رحیمیراد هنرپیشه ایرانی متولد تهران است. وی در مجموعه مرد هزار چهره و قهوه تلخ ساخته مهران مدیری و قلب یخی ساخته محمدحسین لطیفی به ایفای نقش پرداخته است.  +++ شقایق رحیمی راد +++ |
| معنای سیزده جمله كلیدی پزشكان این بیماری شما باید فوری درمان بشه: یعنی من ماه بعد قراره برم مسافرت و معالجه این بیماری خیلی ساده و سودآوره و بهتره زودتر ترتیبش رو بدم! خوب بگید ببینم مشکلتون از کی شروع شد: یعنی من از بیماریتون چیزی نفهمیدم و ایدهای ندارم و امیدوارم شما خودتون سرنخی به من بدین! یک وقت دیگه از منشی برای آخرهای این هفته بگیر: یعنی من امروز با دوستام دوره دارم، باید برم زودتر بزن به چاک! هم خبرهای خوب و هم خبرهای بد براتون دارم: یعنی خبر خوب اینه که من قراره یه ماشین جدید بخرم و خبر بد اینکه شما باید پول اونو بدین! من به این آزمایشگاه اطمینان دارم بهتره آزمایش هاتون را اونجا انجام بدین: یعنی من 40 درصد از پول آزمایش بیمارانی که به اونجا معرفی می کنم را میگیرم! دارویی که براتون نوشتم داروی خیلی جدیدیه: یعنی من دارم یه مقاله علمی می نویسم و می خواهم از شما مثل موش آزمایشگاهی استفاده کنم! اگه تا یک هفته دیگه خوب نشدید یه زنگ به من بزنید: یعنی من نمی دونم بیماریتون چیه شاید خود به خود تا یک هفته دیگه خوب بشه! بهتره چندتا آزمایش تکمیلی هم انجام بدین: یعنی من نفهمیدم بیماریتون چیه. شاید بچههای آزمایشگاه بهتون کمک کنن! ابن بیماری الان خیلی شایعه: یعنی این چندمین مریضیه که این هفته داشتم باید حتما امشب برم سراغ کتاب های پزشکی و درمورد این بیماری مطالعه کنم! اگه این عوارض از بین نرفت هفته دیگه زنگ بزنید وقت بگیرین: یعنی تا حالا مریضی به این سمجی نداشتم خدا را شکر که هفته دیگه مسافرتم و مطب نمیام! فکر نمی کنم رفتن پیش فیزیوتراپیست فایدهای داشته باشه: یعنی من از فیزیوتراپیست ها نفرت دارم نرخهای ما رو شکستن! ممکنه یک کمی دردتون بیاد: یعنی هفته پیش دو تا مریض از شدت درد زبونشون رو گاز گرفتن! فکر نمیکنید این همه استرس روی اعصابتون اثر گذاشته باشه: یعنی من فکر می کنم شما دیوونه هستین و امیدوارم یک روانشناس پیدا کنم که هزینههای درمانتون رو باهاش قسمت کنم ارسال از سینا |
| پـــ ن پـــ ورزشی !     |
| معنی واژه های دختر و پسر برگرفته از ایران باستان مرد از مُردن است . زيرا زايندگي ندارد .مرگ نيز با مرد هم ريشه است. زَن از زادن است و زِندگي نيز از زن است . دُختر از ريشه « دوغ » است که در ميان مردمان آريايي به معني« شير « بوده و ريشه واژهي دختر « دوغ دَر » بوده به معني « شير دوش » زيرا در جامعه کهن ايران باستان کار اصلي او شير دوشيدن بود . به daughter در انگليسي توجه کنيد. واژه daughter نيز همين دختر است gh در انگليس کهن تلفظي مانند تلفظ آلماني آن داشته و « خ » گفته مي شده. در اوستا اين واژه به صورت دوغْــذَر doogh thar و در پهلوي دوخت آمده است. دوغدر در اثر فرسايش کلمه به دختر تبديل شد. اما پسر ، « پوسْتْ دَر » بوده . کار کندن پوست جانوران بر عهده پسران بود و آنان چنين ناميده شدند. پوست در، به پسر تبديل شده است .در پارسي باستان puthar پوثرَ و در پهلوي پوسَـر و پوهر و در هند باستان پسورَ است در بسياري از گويشهاي کردي از جمله کردي فهلوي ( فَيلي ) هنوز پسوند « دَر » به کار مي رود . مانند « نان دَر » که به معني « کسي است که وظيفهي غذا دادن به خانواده و اطرافيانش را بر عهده دارد .» حرف « پـِ » در « پدر » از پاييدن است . پدر يعني پاينده کسي که ميپايد . کسي که مراقب خانوادهاش است و آنان را ميپايد .پدر در اصل پايدر يا پادر بوده است. جالب است که تلفظ « فادر » در انگليسي بيشتر به « پادَر » شبيه است تا تلفظ «پدر» ! خواهر ( خواهَر ) از ريشه «خواه » است يعني آنکه خواهان خانواده و آسايش آن است. خواه + ــَر يا ــار . در اوستا خواهر به صورت خْـوَنگْهَر آمده است . بَرادر نيز در اصل بَرا + در است . يعني کسي که براي ما کار انجام ميدهد. يعني کار انجامدهنده براي ما و براي آسايش ما . « مادر » يعني « پديد آورندهي ما » ارسال از احمد |
| دختر كه رسيد به بيست کی گفته طراحی و نشر جمله معروف" دختر که رسید به بیست، باید به حالش گریست"، یک توطئه بی شرمانه استکباری نیست؟! احتمالا این جمله را جوانی ساخته که می خواسته محبوب نوزده ساله را به ازدواج با خودش ترغیب کند، یا زن بابایی که می خواسته متلکی به دختر شوهرش بیندازد، چون اگر واقعا از روی دلسوزی می خواسته برای او بگرید، آیا سزاوارتر نبود به جای انداختن متلک، خود دختر را بیندازد به کسی؟! بی تردید، هرجمله را کسی می سازد که ازگفتن آن نفعی می برد، بنابراین ما هم ورژن خودمان را ارائه می دهیم تا با به کارگیری آن توسط دوستان، کم کم آن را جایگزین جمله توطئه آمیز فوق گردانیم. ممکن است شما با هرکدام از این جملات به شدت مخالف باشید، اما گفتم که، هرجمله را کسی می سازد که ازگفتن آن نفعی می برد، شما هم بروید ورژن خودتان را بسازید! دختر که رسید به بیست ، هنوز وقت ازدواجش نیست! دختر که رسید به بیست و یک، کم کم دور و برش بپلک! دختر که رسید به بیست و دو ، دیگه دنبالش بدو! دختر که رسید به بیست و سه، منتظر مهندسه! دختر که رسید به بیست و چار، دست مامانت رو بگیر و بیار! دختر که رسید به بیست و پنج، درست شده شبیه گنج! دختر که رسید به بیست و شش، بیشتر بهش داری کشش! دختر که رسید به بیست و هفت، یه وقت دیدی از کفت رفت! دختر که رسید به بیست و هشت، نباید دنبال کسه دیگه ای گشت دختر که رسید به بیست و نه، هنوز نگرفتیش بی عرضه تو ..؟!! دختر که رسید به سی، شاید بهش برسی! دختر که رسید به سی و یک، خر نمی شه با پول و چک! دختر که رسید به سی و دو، به این راحتی ها نمی شه همسر تو! دختر که رسید به سی وسه، دیگه دستت بهش نمی رسه! دختر كه رسيد به سي و چهار،ديگه واسش شوهر نيار چون اگر می خواست، تا الان ازدواج کرده بود |
 |
| عکس های عاشقانه رمانتیک |
بگذاريد اين ايميل به حيات خود ادامه دهد و براي دوستان خود Forward كنيد ... لطفا این داستانهای کوتاه را برای دوستان خود ارسال نمایید، کسانی که برایتان ارزشمند هستند، اما اگر این کار را انجام ندادید، نگران نباشید، هیچ حادثه ناخوشایندی برای شما رخ نخواهد داد، شما تنها این فرصت را که به دنیای شخص دیگری با این مطلب روشنایی بیشتری ببخشید، از دست خواهید داد، کسی چه می داند، شاید یکی از دوستان شما هم اکنون بیشترین نیاز را به خواندن این مطلب داشته باشد. خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد.. اشو زرتشت |
--
http://www.2topics.com http://www.2daydl.com http://www.2webbers.com ________________________________________________________
You received this message because you are subscribed to the Google
Groups "Funiran" group.
To post to this group, send email to iran4ever@googlegroups.com
To unsubscribe from this group, send email to
iran4ever+unsubscribe@googlegroups.com
For more options, visit this group at
http://groups.google.com/group/iran4ever?hl=en
0 comments:
Post a Comment